سخنی درباره کتاب

ابن الوقت

 

 

ز خود هر چند بگریزم، همان در بند خود باشم / رم آهوی تصویرم، شتاب ساکنی دارم

 

آرش آذرپناه

 

ابن‌الوقت، رمانِ تازه‌ی یوسف انصاری، داستان مردی است که پیش از مهاجرت به زادگاه خود برمی‌گردد تا برای آخرین‌بار برخی خاطره‌ها را مرور کند تا بلکه این‌گونه بتواند از همه‌ی خاطره‌ها و تعلقات عاطفی دل بکند و برود. ابن‌الوقت در یک سخن داستان تردید میان گریز است و رجعت؛ ماندن میانِ فرار از خویشتن و بازگشت به خویشتن.

 

راوی ابن‌الوقت آن‌قدر از کسانِ دیگر می‌گریزد تا دایره‌ی این گریز به خود وی هم می‌رسد و ناچار در پایان‌بندی تکان‌دهنده‌ی رمان، به از‌خودبیگانگی و بی‌خویشی تن می‌سپارد. در حقیقت در تأویلی فلسفی از رمان، آدمی که می‌خواهد با فرار از دیگران و محیطش به درک تازه‌ای از جایگاه خود در هستی برسد به نتیجه‌ای متناقض‌وار تن درمی‌دهد و به این ترتیب خود را گم می‌کند. او پیش از مهاجرت، از تهران به زادگاهش باز‌می‌گردد و در عین توصیفی شاعرانه از تبریز، می‌خواهد از مسیرِ شهری که گذشته‌ی وی را تعریف می‌کند به درکی از خویشتن برسد که البته چنان‌که اشاره شد در پایان نافرجام می‌ماند.

 

بهترین توصیف از وضعیت کنونی راوی را می‌توان با همان لک‌لکِ از کوچ بازمانده در داستان توجیه کرد. نویسنده با ذکاوت از این تصویر شاعرانه که در چند جای رمان تکرار می‌شود به تمثیلی هستی‌شناختی از وضعیت راوی و در مقیاس کلان وضعیت روانیِ بشر امروز می‌رسد؛ زادگاه چیز تازه‌ای برای راوی ندارد. معشوقه‌ای ازدست‌رفته و برادری مرده و پیوندهای گسسته همه‌ی آن چیزی است که از شهر روی دستِ راوی مانده‌اند. جالب آن‌جاست که راوی در این سفر حتی موفق به دیدن گور برادرش هم نمی‌شود. این ناکامی او در پایان داستان با وضعیتی شگرف (= فانتاستیک) تکمیل می‌شود و به این‌سان پایان‌بندی به‌جا و تلخی را برای رمان رقم می‌زند؛ آشنایان قدیم راوی دیگر او را نمی‌شناسند، راوی در خود گم می‌شود و اضطرابی فلسفی وی را فرامی‌گیرد. در همین حین نویسنده بار دیگر لک‌لک تنهای بازمانده از کوچ را به‌مثابه‌ی تصویری استعاری به تصویر می‌کشد و به این ترتیب این تصویر پازل تمثیل انصاری را در انتهای داستان تکمیل می‌کند؛ این‌که، ما احتمالاً همه‌مان از قافله‌ای که رفته بازمانده‌ایم و این گم‌گشتگی راوی که قابل‌تعمیم به مخاطبِ وی هم هست حاصل همین بازماندگی است.

 

در یک سخن، می‌توان درکِ از خویشتن را جان‌مایه‌ی ابن‌الوقت دانست که با یک پایان‌بندیِ بسیار خوب پرسشِ اساسی خود را به‌صورت مخاطبش می‌کوبد؛ تا کجا می‌شود از خود گریخت؟ درکِ از خود چه ماهیتی دارد؟ آیا خودِ ما در آینه‌ی دیگران شناخته می‌شود؟


مفهوم زادبوم و تعریضِ نویسنده به مسئله‌ی مهاجرت و مهاجرانِ گریخته از وطن نیز روی دیگر سکه‌ی رمان است. بیش از این، نویسنده در دو جای رمان مستقیماً وارد متن می‌شود و این صناعت و آشکار ساختن آن در رمان، ابن‌الوقت را بدل به اثری فرمالیستی می‌سازد. احتمالاً ارجاع تلویحی نویسنده به بوف کور و سپس ورود فرمالیستی‌اش به اثر نوعی تعریض تاریخی از سرنوشت روشنفکر در این سرزمین به‌شمار می‌رود. در حقیقت گویا این داستان سرگذشت نویسنده‌ای است که نمادی از روشنفکران تمام نسل‌های این زادبوم به‌شمار می‌رود و این باید با آوردن متن نویسنده به اثر و حضور خود وی تعمداً برای مخاطب آشکار گردد.


باری ایده‌ی مرکزی ابن‌الوقت، یعنی گریز از ملالِ زیستن، با نثر و زبانی پاکیزه و روان از سوی نویسنده همراه شده است و به این ترتیب آن را بدل به رمانی کرده است که در عین تلخی و اندیشه‌ورز بودن، آن‌قدر لطیف و منسجم ارائه شده است که خواننده‌ی داستان را جذب می‌کند تا بی هیچ سکته‌ای روایت رمان را به پایان برد.

 

 

 

 

 

 

 

 

یوسف انصاری
رقعی / چاپ اول / 1393 / 208 ص