سخنی درباره کتاب

خشونت ورزان به چنگش می آورند

 

 

بیابان بالیدن گرفته است

علی چنگیزی

اوکانر از جمله نویسندگانی است که مذهب در آثارش حضوری پررنگ دارد. داستان‌های اوکانر بیشتر در فضای گروتسک نقل می‌شود. رمان گروتسک «خشونت‌ورزان به چنگش می‌آورند» که عنوان آن از آیه‌ای از انجیل متی گرفته شده است روایت‌گر درگیری ذهنی نوجوانی است به نام تارواتر که پس از مرگ دایی مادرش، تارواتر پیر، میانه‌ی انتخاب خدا یا شیطان، دین یا بی‌دینی، معطل مانده است. این درگیری از همان ابتدا با ماجرای به خاک سپردن تارواتر پیر، که به‌گمان خودش پیامبر است آغاز می‌شود و تا مواجهه‌ی او با دانش خشک دایی خودش که نماد سکولاریزم است پیش می‌رود. تارواتر که به‌شکلی نمادین قرار است بعد از دایی مادرش همان وظیفه‌ی پیامبری را به‌عهده بگیرد در جنگی درونی که میان دستورهای این پیامبر نمادین و شیطان خیالی‌اش درگرفته است درمی‌یابد که تنها با سرسختی و خشونت است که می‌تواند برابر خشونتی بایستند که بی‌دینی برای خاموش کردن باورهای دینی و اجرای فرامین خداوند به‌کار می‌گیرد.

 

نیچه جمله‌ای دارد بیش‌وکم به این مضمون که «بیابان بالیدن گرفته است». در خشونت‌ورزان هم گویا همین بیابان در حال عالم‌گیر شدن است. اگر بیابان را نمادی از خشونت و نبرد، سکون و جهل همیشگی و جنگ برای بقا بدانیم و قلمداد کنیم، تارواتر جوان در این بیابان جهل و گمراهی پا می‌گیرد و جامعه، تارواتر پیر و دایی معقولش و راننده‌ای که به او تعرض می‌کند او را با مفهوم زندگی در جنگلی که نامش تمدن است آشنا می‌کند. تمام آدم‌ها به‌نوعی از او که ذهن ساده‌ای دارد سوء‌استفاده می‌کنند، اما همه‌ی این‌ها موجب می‌شود تارواتر جوان یک نکته را دریابد: «بیابان بالیدن گرفته است.»

 

این حقیقت دنیای مدرن است که با تمام ظواهر زیبایش و با انسانیت ظاهری ساده‌لوحانه‌اش خشونتی در ذات خودش پنهان دارد، خشونتی که تمدن سعی در پنهان کردن آن دارد. آن را چون عنصری ناخوشایند و نکوهیده مخفی می‌کند. اما این خشونت جزئی از ذات انسان است و پنهان کردنش دروغی است که تمدن بازآفریده است. خشونتی که هم تارواتر جوان را به شورش وامی‌دارد. تارواتر می‌خواهد عمل کند، مرد عمل باشد و جلوی جامعه‌اش بایستد. جلوی دایی معقولش که با یک سمعک به دنیای اطراف پیوند می‌خورد و تنها صداها را از طریق این دستگاه می‌شنود. جلوی تارواتر پیر که مرگش او را به دل این جامعه می‌اندازد. تارواتر پیر است که با مرگش تارواتر جوان را به رؤیا می‌برد، به عالم ناخودآگاه. تارواتر جوان عنان ناخودآگاهش را رها می‌کند و وقتی بندهای این ناخودآگاه گسسته می‌شود دیگر نمی‌تواند جامعه‌ی به‌ظاهر متمدن را تاب بیاورد، همان می‌شود که باید بشود، موجودی سخت فراواقع‌گرا، یاغی. در آن لحظات او درمی‌یابد برای زیستن در بیابان باید خشن بود، جنگید و ایستاد؛ چه در دنیای مدرن: «بیابان بالیدن گرفته است. وای بر آن ‌‌که بیابان‌ها را نهان می‌دارد.» و تمام آدم‌های داستان خشونت‌ورزان سعی دارند این بیابان را پنهان کنند، جز تارواتر جوان که با مرگ تارواتر پیر دریافته است که بیابان باز بالیدن گرفته است و این بیابان به‌گفته‌ی هایدگر یعنی  این‌که ما هنوز اندیشه نمی‌کنیم.

 

هیچ‌کس در دنیای مدرن نمی‌اندیشد و تارواتر که اهل عمل است تنها کسی است که می‌داند انسان هنوز اندیشه نمی‌کند، پس بیابان را دیده است و وقتی سعی می‌کند این بیابان را ندیده بگیرد و دوباره به مزرعه‌اش برگردد بدجور توسط جامعه توبیخ می‌شود: «وای بر او اگر آن‌چه را دیده نشان ندهد و بازگو نکند.» دلیری تارواتر در این بازگو کردن است. انزوای او نیز در این بیان کردن است. انزوایی که در انتهای داستان شروع می‌شود. دیدن و دانستنش به‌خودی‌خود انزواآور نیستند؛ بیان این دیدن و فهمیدن سرآغاز تنهایی و تک‌افتادگی است. تارواتر پا به دنیای خشونت و زندگی می‌گذارد، شاید چون اکنون انسان‌ها تنها از حقیقت است که خشمگین می‌شوند. انسان‌ امروزی به‌قول هایدگر هنوز نمی‌اندیشد، و این اصلی کنونی است. اصلی که ممکن است شکسته شود، دست‌کم به‌دست افراد قلیلی و اندکی، به‌دست قهرمانان و در این کتاب به‌دست تارواتر جوان. تنهایی گاهی گریز دیگران از نزد یکی است و گاهی گریز یکی از نزد دیگران. «آری بیابان بالیدن گرفته است و وای بر آن‌ که بیابان‌ها را نهان می‌دارد.»

 

 

 

 

 

 

 

 

مری فلانری اوکانر / ترجمه سمانه توسلی /
پالتویی / چاپ دوم / 1392 / 280 ص