سخنی درباره کتاب

خوف

 

 

 

شیوا ارسطویی حالا دیگر برای بسیاری از خوانندگان و مخاطبان ادبیات ایران نامی آشناست. او متولد ‏اردیبهشت ۱۳۴۱ در تهران است. نویسنده، مترجم و شاعری که مجموعه داستان‌های «آمده بودم با دخترم ‏چای بخورم»، «آفتاب مهتاب» و «من دختر نیستم» و رمان‌های «او را که دیدم زیبا شدم»، «بی‌بی شهرزاد» ‏و «افیون» از آثار اوست. کتاب «آفتاب مهتاب» برنده‌ی جایزه‌ی گلشیری و همچنین برنده‌ی جایزه‌ی یلدا در سال ‏‏۱۳۸۲ شده بود. رمان «خوف» اولین کتاب ارسطویی در نشر روزنه است.‏

 

خوف روایتی است ساده از ترس‌های ساده و پیچیده‌ی انسان مدرنی که از میان همه‌ی شیوه‌های زندگی، ‏تنهایی را انتخاب می‌کند. راوی در این روایت، در مواجهه‌ای تنگاتنگ با نوع زندگی‌اش و واقعیت‌های غیرقابل‌پیش‌بینی‌ای که این نوع از زندگی پیش رویش قرار داده، دچار اضطراب و وحشتی خارج از توان و ظرفیت ‏بشر امروز می‌شود. اضطراب و وحشتی که متن تلاش می‌کند آن را به‌عنوان عنصری معلول از درون به اجزا ‏دربیاورد ولی علت آن را در بیرون از متن جست‌وجو کند.


رمان در بیست‌ودو فصل و با چهار راوی (شیدا، نغمه، ژینوس و کاوه) پیش می‌رود؛ اغلب بخش‌های رمان از ‏قول شیدا روایت می‌شوند، اما روایت‏های دیگران لابه‏لای روایت شیدا مرز میان واقعیت و خیال را مخدوش ‏می‌کند. زندگی شیدا در هجومِ سرزنش‌ها و خباثت‌های یک جامعه‌ی تنگ‌نظر به جهنمی تبدیل می‌شود که ‏در آن می‌سوزد و راه نجاتی برای او پیدا نمی‌شود. شیدا نویسنده‌ی میان‌سالی است که تنها زندگی کردن را ‏انتخاب کرده؛ شیوه‌ای که دیگران آن را برنمی‌تابند و مدام مشروعیت آن را زیر سؤال می‌برند.‎
ارسطویی می‌گوید: «من فقط می‌دانم برای یک آدم در وسط این شهر اتفاقی افتاد و هیچ‌کس کمکش نکرد، ‏درکش نکرد؛ از سنتی‌ترین آدم‌ها تا متجددترین‌شان… این‌ها خواستند و پسندیدند که او در آن جهنم بسوزد… ‏این‌‌ همان چیزی است که جامعه‌ی ما برای نویسنده‌ی مستقل و به‌خصوص نویسنده‌ی زنِ تنها دوست دارد و ‏می‌پسندد.» ‏‎‎

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شیوا ارسطویی
رقعی / چاپ دوم / 1393 / 208 ص