بعضیها برنمیگردند
| نوع جلد | |
|---|---|
| قطع | |
| تعداد صفحه | 128 |
| نويسنده | |
| سال انتشار | 1394 |
| نوبت چاپ | اول |
من و علی خوب میفهمیدیم شاهین از چه چیزی حرف میزند. وقتی میگفت آدم گاهی مجبور است از دست بدهد، او را میفهمیدیم. حتی وقت نداری فكر كنی. باید در لحظه تصمیم بگیری. گاهی مجبور میشوی بجنگی. تو را هل میدهند وسط میدان. تصویر خانواده ات را با خودت حمل میکنی. توی دلت، توی چشمهایت، توی جیب پیراهن جنگیات. توی شبهایی كه منور میزنند، توی روزهایی كه شهر فقط تو را دارد كه برای از دست نرفتنش بجنگی. دوست داشتم وقتهایی كه ستاره میآید پیشم و دستش را روی سنگ سیاهم میکشد میتوانستم به او بگویم آدمها وقتی میجنگند كه كسی را برای دوست داشتن دارند.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.